*مژده صبح*
تا بیایم تو و دریا از گوشماهیهای ساحل قصه ما برای لحظه های خندیدنمان دست آویزی بسازید که تا ابد یادمان نرود دریای عشق ما دیگر نمی سوزد... گرچه زرد گرچه لبریز سکوت گرچه با درد بهار این بهار پرغبار که تنش سبز دلش رنگ حصار تا بیایی منتظر می مانم... پرنده ها که سردشان می شود قلب من و تو می گیرد بی رحم تر از دنیا دیده ای؟ تازه نفس هم می کشد با باد... این هم دلیل زلزله: می لرزانی می لرزانندت شب بوها که گریه می کنند قصه هم که بگویی دیگر نمی خوابند اما... اما خواب شب بوها یعنی تا قیامت بوی دنیا...
شاید دلیل اینکه دیگر هیچکس برای گل خریدن های من نمی خندد گل نخریدن های من برای توست آخر سالهاست در این فکرم چه گلی به دستانت هدیه دهم که خیانت نشود به باغ نرگس چشمانت... صبح که می شود بوی آواز قناری می دهد پنجره نیمه باز اتاقمان دیگر خواب بودنت را که می توانم ببینم... تو به من بگو دلت نگرفته می گویم چشم اصلا پائیز که هیچ قیامت هم که بیاید لنگ میزند پشت دروازه های با تو بودن حتی اگر از دست این همه با تو بی تو بودن قیامتی باشد در پائیز دلم... پائیز هم که بیاید زردیش می ماند پشت پنجره ها که قطره قطره سبزم می کند انگار حتی انتظار بودنت... وقتی که شعر هم گم می شود انگار خدا با ما حرفی دارد که ماندن را همان قدر که می نویسی قدر بدان... دوستت دارم را بخش کن بخشی برای من بخشی برای تو کشیدن صداهایش را اما بگذار برای روزی که بخشهایمان را به هم می بخشیم. , اشکهایم را حرمت نهادی و نوشتی نوشته هایت قفلی است بر دروازه اشک بزرگی می گوید: بکو ش تا عظمت در نگاه تو باشد نه آنچه تو بدان می نگری............ ساقی!!! حقیقت پیاله را با شراب نگاهت به من بنما... ماه در چشمان توست... واقعیتی که هیچگاه به انتهایش نخواهم رسید... پس به اشکت بگو مرا به مهمانی حسرت دیدار ماه نبرد!!! افسوس که میپنداری حقیقت ماه در حوضچه آب با ضربه سرانگشتانت به هم می ریزد...
کاش پنجره آنقدر دور نبود... گرچه هر چه می کشم از دست همین شیشه ای دروغگوست... به خدا جای پای سکوت بر رگ گردنم نشان انداخت از فرط فشار.....مگر این نامرد زرد از سیاهی خاکستری تر هم می شناسد؟؟؟؟؟؟









ادامه مطلب
گفتی می نوسم تا بخندی
خنده پایان اشک است
پس من هم می خندم
اما آرام....
تا صدای پرواز قلمت
تنها صدای این خانه باشد.
و اما...
این بار یک تقاضای دیگر...
به بچه که بخندی پر رو میشود ... نه؟
چه بچه باشم چه بزرگ
همیشه دستم به سوی استغنایت دراز است
می دانم این بار هم اجابتم خواهی کرد.
تقاضایم این بار برای خودم درد است.
میخواهم بگویم که گرچه عاشق چشمانت هستم
اما لحظه ای آنها را ببند.
چه سخت بود گفتنش...
میدانی چرا؟
می خواهم پرده از جادوی قلمت بردارم
تا همگان بدانند چرا
نوشته هایت قفلی است بر دروازه اشکهای من...
و تو اینگونه سرودی:
(( چگونه بنویسم منی که خود نوشته های تو ام؟
توئی که مرا در خیالت سرشتی
روحت را در من دمیدی
مرا نوشتی ، آفریدی.
من فقط عشق بودم
و در ذهن وجودت شعر بودم
تو به هر کجا که می خواستی مرا می کشاندی
و به هر سازی که دلت می زد مرا می رقصاندی
من پا به پای دستت که مرا می نوشت
بر روی لوح سبزت می دویدم
به نفس نفس می افتادم
ولی تو هنوز مرا می نوشتی ،
مرا می سرودی
خالق من بگذار
به حرمت عمری که بازیگر نقش خیالت شدم
از تو نیازی کنم!
توئی که مرا از پائیز به بهار
واز شب به صبح رساندی
و به نام "مژده صبح" به بام وحی نشاندی.
تمنای من این است که همیشه
از دست سبز تو روئیده شوم
از چشمان پاک تو خوانده شوم
و از لبان شیرین تو شنیده شوم
تا مرا می نویسی
تا روح تو در تنم جاری است
مژده صبح تو هم باقی است
مرا به خودم وا مگذار))
کلیدش هم ننوشتنت
حالا تو می دانی و اشکهای من...






