*مژده صبح*

تا بیایم

تو و دریا

از گوشماهیهای ساحل قصه ما

برای لحظه های خندیدنمان

دست آویزی بسازید

که تا ابد یادمان نرود

دریای عشق ما

دیگر نمی سوزد...

 

 

انتظاری به رنگ رگین کمان

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

گرچه زرد

گرچه لبریز سکوت

گرچه با درد بهار

این بهار پرغبار

که تنش سبز دلش رنگ حصار

تا بیایی منتظر می مانم...

 

زرد

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

پرنده ها که سردشان می شود

قلب من و تو می گیرد

بی رحم تر از دنیا دیده ای؟

تازه نفس هم می کشد با باد...

این هم دلیل زلزله:

می لرزانی

می لرزانندت

سرد سرد

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

شب بوها که گریه می کنند

قصه هم که بگویی

دیگر نمی خوابند

اما...

اما خواب شب بوها یعنی

تا قیامت بوی دنیا...

اشک گل

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

شاید دلیل اینکه دیگر

هیچکس برای گل خریدن های من نمی خندد

گل نخریدن های من برای توست

آخر سالهاست در این فکرم

چه گلی به دستانت هدیه دهم

که خیانت نشود

به باغ نرگس چشمانت...

تو یک آسمان گلی

 

نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

صبح که می شود

بوی آواز قناری می دهد

پنجره نیمه باز اتاقمان

دیگر خواب بودنت را که می توانم ببینم...

نگو که نیستی

نوشته شده در چهارشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٩ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

تو به من بگو دلت نگرفته

می گویم چشم

اصلا پائیز که هیچ

قیامت هم که بیاید

لنگ میزند پشت دروازه های با تو بودن

حتی اگر از دست این همه با تو بی تو بودن

قیامتی باشد در پائیز دلم...

هستی... تا دلت با منه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

پائیز هم که بیاید

زردیش می ماند پشت پنجره ها

که قطره قطره سبزم می کند انگار

حتی انتظار بودنت...

تو که باشی سبزم

نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

وقتی که شعر هم گم می شود

انگار خدا با ما حرفی دارد

که ماندن را 

همان قدر که می نویسی

قدر بدان... 

  

ماندن

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

دوستت دارم را بخش کن

بخشی برای من

بخشی برای تو

کشیدن صداهایش را اما

بگذار برای روزی که

بخشهایمان را به هم می بخشیم.

کی میائی؟

,


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٧ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

اشکهایم را حرمت نهادی و نوشتی
گفتی می نوسم تا بخندی
خنده پایان اشک است
پس من هم می خندم
اما آرام....
تا صدای پرواز قلمت
تنها صدای این خانه باشد.
و اما...
این بار یک تقاضای دیگر...
به بچه که بخندی پر رو میشود ... نه؟
چه بچه باشم چه بزرگ
همیشه دستم به سوی استغنایت دراز است
می دانم این بار هم اجابتم خواهی کرد.
تقاضایم این بار برای خودم درد است.
میخواهم بگویم که گرچه عاشق چشمانت هستم
اما لحظه ای آنها را ببند.
چه سخت بود گفتنش...
میدانی چرا؟
می خواهم پرده از جادوی قلمت بردارم
تا همگان بدانند چرا
نوشته هایت قفلی است بر دروازه اشکهای من...
و تو اینگونه سرودی:

(( چگونه بنویسم منی که خود نوشته های تو ام؟
توئی که مرا در خیالت سرشتی
روحت را در من دمیدی
مرا نوشتی ، آفریدی.
من فقط عشق بودم
و در ذهن وجودت شعر بودم
تو به هر کجا که می خواستی مرا می کشاندی
و به هر سازی که دلت می زد مرا می رقصاندی
من پا به پای دستت که مرا می نوشت
بر روی لوح سبزت می دویدم
به نفس نفس می افتادم
ولی تو هنوز مرا می نوشتی ،
مرا می سرودی
خالق من بگذار
به حرمت عمری که بازیگر نقش خیالت شدم
از تو نیازی کنم!
توئی که مرا از پائیز به بهار
واز شب به صبح رساندی
و به نام "مژده صبح" به بام وحی نشاندی.
تمنای من این است که همیشه
از دست سبز تو روئیده شوم
از چشمان پاک تو خوانده شوم
و از لبان شیرین تو شنیده شوم
تا مرا می نویسی
تا روح تو در تنم جاری است
مژده صبح تو هم باقی است
مرا به خودم وا مگذار))

 دوستت دارم



نوشته شده در دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

نوشته هایت قفلی است بر دروازه اشک
کلیدش هم ننوشتنت
حالا تو می دانی و اشکهای من...

بنویس مژده صبح
نوشته شده در یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

بزرگی می گوید:

بکو ش تا عظمت در نگاه تو باشد

نه آنچه تو بدان می نگری............

نگاه

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

ساقی!!! حقیقت پیاله را با شراب نگاهت به من بنما...

ماه در چشمان توست... واقعیتی که هیچگاه به انتهایش نخواهم رسید...

پس به اشکت بگو

مرا به مهمانی حسرت دیدار ماه نبرد!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

افسوس که میپنداری حقیقت ماه در حوضچه آب 

 با ضربه سرانگشتانت به هم می ریزد...

حقیقت ماه

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

کاش پنجره آنقدر دور نبود...

 گرچه هر چه می کشم از دست همین شیشه ای دروغگوست...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

به خدا جای پای سکوت بر رگ گردنم نشان انداخت از فرط فشار.....مگر این نامرد زرد از سیاهی خاکستری تر هم می شناسد؟؟؟؟؟؟

سکوت زرد

نوشته شده در دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |

دوست داشتن نعمتی است که قدرش تنها در شبی نمایان می شود که بوسه ای در نیمه آن نوید بر*مژده صبح* دهد.

 

 

بوسه

نوشته شده در دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط نیما شیرازی نظرات () |